| آواز يك دلقك ... | |
|
شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٢
عيد - فاو - فرياد کودکی که زير آوار مانده است !
حالا ديگر ،
¤ به ساعت ۳:٤٩ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استكودكيهامان را آنقدر قسمت كرده ايم ، كه جز ، همين چند عروسك ساده ، چيزي تا شمارش دستهامان نداريم ! و كنار دامن بي بي ، از آن همه شبهايي كه بين سفره هفت سين ، فال حافظ را ، تا صبح ، كوتاه مي شديم … و انگار كودكي كه باباي خودش را ، از همه فريادها ، حتي بمبمها ، بيشتر دوست دارد … ! بغداد ، را زدند ، پشت فاو ، صورت سياه كسي ، نامه هاي عاشقانه محمد و سيب سرخ را ، لگد مي كند ، كه گوشش به اين حرفها ، آفتابي نيست ! نديده اند ، آنهمه آواره در نشيمن كركوك ، كه از تلميح نوزاد و استعاره ، سقط مي شود … فال حافظ ، به چه درد مي خورد ، وقتي محمد ، كودكش را ، توي آوار نفت ، قسمت كرد … ! پ.ن :سال نو ، قسمت ميان شما ، شايد تا قدری آرامش ، شايد تا روزگاری که آرزوش می کنيد ... ! پ.ن ۲ : من امسال ، مبهوت عکس پنجره ای شده ام ، که آفتاب را ، طور ديگری می خندد ... هر چه سنگ می خواهيد ، بندازيد ، خورشيد ، کی شکسته می شود ؟ دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱
سفر - خورشيد - تو
حسوديم مي شود ، كه قصه هاي تو را ، زنجير مي كنم ! من ، زنجير قصه هاي پاي پياده ، سفر شبكور بي بهار را ، با تو ، انقلاب كرده ام ، حالا ، تو را چه مي كنم ، تا شبيه من ، ماه را بخندي ! يا خنديدن حوض ، كه شبيه ستاره نمي شود ، از اينهمه زنجير ، دلم گرفت ، نكند پاي تو را ، بريده باشد ! پ.ن : مي دانم ، كه اين سفر ، تو را خورشيد مي كند ، ببخش ، چيزي بهتر از آفتاب نمي شناسم ! . . . علی ( مرا ببخشيد دوستان که به خونه هاتون نمی آيم ... خواهم آمد اما ، شايد قدری دير ) پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۱
زادن !
دو زانو نشسته ،
¤ به ساعت ٧:۱٢ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استدو زانو كه آخر اين آواز مدام ، كي مي رسه ! تنورش داغه ، هواش سرد ، همش ، دودو مي زنه تو واگير اين همه آدم ، تو كار اين همه رويا ، كه بدونه پرنده كدومه ، آسمون كجاس !!!!!!!!!!!!!!!!! مي دوني ، آخه يادش ندادن … هميشه پشت ميله هاي آبنبار ، پي يكي دو سطل نگفته رفته اما ، نرسيده تا بوم ، عكس سياشو ديده نه كلاغو ديده از كنار عكاس ، رو آب حوض ، افتاده … ! كه چي ، كه آقارو ، چشاشو نبسته تو دمدماي صبح ، وسط گندماي بريده سوزوندن ، كه نبينه كبوتر مشتي مرادو ، كه پريده اما ، نيومده خواب برگاي دم بختو ببينه … حق داره طفلكي دو زانو بشينه ، شايد كه پشت ميله هاي ابنبار ، عكس دريارو ديده … ! نه دريارو ديده … نه خواب هر چي برگه تو دريا رو ديده … ! نه دريا رو ديده نه برگا رو ديده ! . . . علی پ.ن : و من تو را با ديدن برگ و دريا ، از درون خويش انگار دوباره زاده ام ! کی شاخه می کنی ؟ شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱
ميشه ؟
ميشه ؟
¤ به ساعت ٧:٤۸ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استيا نميشه هيچ ! يا با تموم اين كه ميشه ، نميشه حتي ! كشته نكشته مي گم نميشه … آخه پي چند برگ افتاده ، نيفتاده دوييدي ، كه وا موندي ، نمي دوني ، موندي ! نميدوني ميشه … … حتما نميشه ! اگه ميشد كه وا نمي موندي تو ابراي خزون ، تو يه عالمه برف بي دونه واسه مرغا و لبو فروش پيچ شمرون ! كه گاهي بهت مي گه ميشه ، يا زل ميزنه تو آب سرخش كه نميشه ! حالا ديدي نميشه ، كه تو سوراخ نازك سوزنا هم حتي ، چشم آويزون ستاره رد ميشه ! نه نميشه باور كن ! حالا انقدر بگو ميشه ، نميشه ، انقد بشين به پاي خروسخون لب افطار ، كه كسي بياد ، جيغ بزنه : بگه نه ! نميشه ! . . . علی پ.ن : اما ميشه ! گلگل صداش ، رو داغ لباي گرمش هنوز ، مي لرزه ! هنوز مي گه هر چي نميشه ، ميشه ! چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۱
ساقی!
تسبيح طولانيت ، دانه دانه مي ريزد و من هنوز ، آخرين شاخه هات را نديده ام ، حتي پرنده اي، كه روش ، آشيانه ريسيده بود … اصلا ، بي خيال اين حرفها ، من كه با بهار زنده نيستم تا با قصه يكي دو شاخه بميرم ، مهم تر از همه ، صداي افتادن دانه بر دانه است ، ذكر ، پشت ذكر ، كه مثل جاي پات ، توي برف ، آواز پرستوي ماندگار مي خواند ، شايد ميان شاخه هات ، ناخوانده بشيند … ! پ.ن : آدمي سه تاست ! اول او كه مست است و شراب مي نوشد ، که نکاش طور ديگريست ... و دومی : رند ! که از دور نگاه مستانه تا مست می کند ... و سومی ساقيست : او غريب است نازنين … غريب ... و من انگار، سالهاست به جام ناخوانده ات ، شراب مي ريزم ! . . . علی دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱
رفتم و آمدم ...
داري صدام را مي بيني ،
¤ به ساعت ٢:٢۱ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استمن از اهالي همين سنگريزه هام ، كه دوباره از راهي دراز ، مي آيم ، و آمدن از بودن انگار ، بهتر است ! هي ، دلاشوبه لطيف ، لالا كن ، كه از آسمان تو اينجا ، آبي ترين پرنده ابرا ، خواب كبوترزادگان صبور مي بيند ، اگر نه ، به قد كودك سينه هام ، هلهله خواهم خواند … ! نماز امشب دشت ، چيزي شبيه بوسيدن ممتد است ، فرياد مجوج انتظار ! باور كنيد ، من از نارس ترين سوسوي ستاره ، ساده ترم ، بينمان باشد ، ساده به اعتماد راه ، خواهم رفت … ! پ.ن : اگر آمدم ، اگر نيامدم ، يا اگر از بوسه نداده نسيم ، چيزي ماند ، يكي به جام بخواند ، من از گريه هاي شبان بي ستاره ، بي زارم ! (سفر دراز بود ... آشنا رفتم ، آنهم تنها به تراشيدن نام ساده ای ، روی ارتفاع سرد ) چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱
موزه هنرهای معاصر با استاد پرويز تناولی ...
هيچ و صندلي ، هيچ و ميز ، هيچ و آينه ! هيچ و پرويز تناولي ، كه ايستاده با هيچ ، دارد از هيچ ساده اش ، هيچ مي سازد نه اين بازي نديدن است ، ديدن نبودن و نديدن نيستن ، كه نيست انگار آدمي ، كه پر از اين هلهله شوم نباشد … ! اصلا هيچ ، همه اش يادم رفت … . . . پ.ن : وقتي كه نگام ، روي آنهمه زمزمه از فرهاد و روياي قفل سنگيش افتاد ، لحظه أي كنار خلوت موزه هنرهاي معاصر ، پيش خودم گفتم : علي ، اينها كه مي نويسي شعر نيست ، اين زبان بي انگشت به چيزي اشاره ندارد ، ببين كه توي ظلمت سنگ و مس ، چه ها مي شود فريفت ! ... هاه ، علی ! چهارشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۱
.!.!
هي !
¤ به ساعت ۱٢:٠۱ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استكشاله سكوت كه از درز باريك چادر آسمان ، پيدا تر است ، پس ، پي كدام دلدل نارسيد ؟ يا سقوط چند برگ ريز … يا حاصل ترتيل كدام خاك شور ! باور كنيد ، پشت پشتبامتان خانه ايست ، كه خرابه هاش ، ويران تر از نگاه كودكان پل تجريش نيست !!!!، با اين راه شكسته ، از كنار هم افتاده ايد پا ! ببين انگار ، خط خطيش كرده اند ، كه پوست نگاش ، ابري تر از خيال تو باشد … ! اما ، او ، به ليلي فانوس تو انگار ، راه می رود … . . . علی پ.ن : مرا ، به عقد تنها ترين ابر بي رويا در آوريد ، كه نه از شمال هلهله آمده است ، نه از جنوب هيهات ! امسال ، پشت پاي عمر سيام ، آب ريخته ام ، شايد از اصرار پروانه و چتر ، باران بيايد ! شنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۱
پشت خاکريز !
((به مهدی ... ))
¤ به ساعت ٢:۳٠ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استنشانيش ساده بود ، كرمانشاه ، تفنگ رو به عراق ، گردان صفر ! نگاش ، آويزان چيزي مثل هواي دودي تهران ، يا خواب ابر آويزان باران ريز ، دلدلاي كيكاش ، تو را خواهم ديد ، از شمال برجك انتظار ، پيدا بود … پاس دو ، به احتمال گريه هاي توي گود ، پيش پرنده بي بال رفته بود ! تازه ! يبلغيش ، روزه داشت ، حرفاش ، يكي دو عكس يادگاري و ، پوتين قفلپيچ كنار تخت ، بوي خاك و خانه دور و خيال پيچ شميران ، ديوار خط خط سنگري دراز بود ! ردپاش ، با باد رفته بود ، حتي به آب پشت پا ، دهن كجي كرده بود ! آري نشانيش ساده بود : " خواهم آمد اما قدري دير … تنها يكي دو پك سيگار بهمن و ، شمارش هزار تنفس غريب … " . . . علي پ.ن ( پانوشت ) : باور مي كني هنوز ، از كوچه شقايق ، صداي هور ، مي آيد ؟ آنجا کسی ، به دارچه قالي ، تو را مي بافد ! كه دستات رو به ابرا و نگات ، تو پود آسمان ، به انتظار نقش اسبي سپيد ، و سواري كه از دور ، هلهله أي دراز مي خواند … ! چيزي ندارد اما ، طرح خوني دستاش را ، نخواهد فروخت ، حتي شنيده ام ، خودش به جاي هور ، خواهد خواند … شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۱
برهنه ! گوش مي كني ؟
¤ به ساعت ۸:٢۳ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استشايد صداي ساده أي ، از طيف نابلد ، يا هواي سنگين بوسه و بادبادك ، چيزي شبيه هزار حواسيل رقاص ، درد شب بوي ماهورچين نيمه خواب را فرياد مي كشد اما من طور ديگري برهنه ام ! باور كنيد دست خودم نيست ، بي عصمتي ! من هنوز ، فرق حياي گريه و بوسيدن ماه را ، نفهميده ام ! آري برهنه ام ، و برهنه قصد كرده ام بر در ديگري بكوبم ، حالا فکر می کنی هنوز ، كسي خانه هست ؟ . . . علی پ.ن : تو بگو ، من چگونه بگويم ، که ديشب خواب ديده ام ، تو را زاده ام . تک شاخه ای که روی سينه هام ، برگ می دهد ...و نگام می کند آنقدر ، باکيش نيست ، من از ارتفاع ريشه هاش، کوتاهترم پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۱
گل سرخ رو گونه هام !
گلت روی تاقچه ، سرخ ،
¤ به ساعت ٦:۳٤ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استسيلی تازه ايست بر گونه ی سپيدم ... ! من تسليم دل انگيری دی ماه ، سر از شمال دشتهايی بريده ام ، که توش ، گيسم به دست باد ، جايی به جز خانه خورشيد می رود ! جایی جدا تر از آغوش نمناک ستاره ، یا دهان باز کبوتری بی جفت ... ! آری ، من عهد بسته ام ، به جای انگشتای سرخ رو گونه هام ، تو را بکارم ! . . . علی پ.ن :يادمان باشد ، گل کوچکی ، سپيد توی ماست ، از نبودن ريشه هاش ، توی باغچه می ترسد ... از نبودن باغبان ! یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۱
دايره روی ايوانکی نشسته ام ، و هيچ از تو نامه ای ، نشانه ای ، و حتی پلاک افتاده از خانه ای ... دستم به بادو پاهام ، توی مشتی کجاوه نحس ... نگام ، همخواب ردپای ساده کسی ، مثل من است ... که هی از کنار خودش ، تا ورقچين خيالاش ، دايره می زند ! باور کن ، من از شمار پرده دران ساعت گرگ و ميش نيستم ! اما ، غروب کرده ام ، حتی نشسته ام به پای ساعت پنج عصر ، تا پای باغچه ات ، آواز پرستو بريزم ... ! و افسوس ، که اين دايره چقدر بن بست است ... . . . علی پ.ن : من از برهنه ترين بوسه ارغوان و ابر ، بيگانه نيستم ، اما گرگی ميان من ، دست توبه به آسمان گرفته شايد ، لباس ديگری به تن کرده است ! چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸۱
من هوای تازه می خواهم !
تنگ افتاده ، دارد از هوای من و تو ، نفس می کشد ... ! پولکی پیراهن گلگلیش ، با سیاه شب هفت دریای ساده ای که داشت ، جابجا می شود ، چشمش مبهوت عکس رو دیوار ، خواب تصویر معوج پرواز می بیند ... شگفتا ! من ، توی همان هوایی که ماهیم مرد ، هنوز زنده ام ! پ.ن : مسيحا ، من هنوز هر شب ، خواب تو را ورق می زنم ، باور کن اين مردمان ، ديگر نفس نمی کشند ! شنبه ٧ دی ،۱۳۸۱
ايستگاه مترسک ! ( قطار ۲ )
نشسته توی ايستگاه
¤ به ساعت ٧:٤٩ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استدارد به پريدن پرنده تا نرم ابر و سقوطی بی نقص ، از آن اوج هزاران پايی نگاه می کند ! زير پاش ، چيزی نيست ، نگاش نمناک و گل اطلسیش ، خکشيده تو دستاشو پژمرده آرزوهاشو ... به گمانم اينجا ، کس ديگری به جاش نشسته است ... نبرد پوچ، ریل ، ایستگاه ، سرگیجه سوزنبان ، حلقه های اشک پچ پچ کلاغ انتظار ... و اینک انسان ... . . . علی پ.ن : من به احترام تو بادبادکی به باد داده ام ، او ، نشانی مترسک متروک را ، خوب می داند ... ! سهشنبه ۳ دی ،۱۳۸۱
قطار
یعنی می خوای بگی میاد ؟ اگه بگم نمیاد ، کجا رو گرفتم ؟ یا کجا رو گرفتی ؟ ** نشسته ام ، به پرچین چلچله اما ، خیالی نیست ، به حبس هزار میله سپید هم خواهم نشست ، من از کودکی ، من از هفت سالگی ، همیشه عاشق ساعت تنگ عصر بوده ام ، که پرستو ، دوان دوان ، توی آسمان ، هی چرخ می خورد ! بدون فکر ، بدون ذره ای خیال ، و دلدل تازه ای که سرش را گیج می کند ... ! حالا نشسته ام دوباره ، تا از کنار ریل ، شاید ، یک روز ، صدای سوت یک قطار ، برقصانتم اما ، ایستگاه اینجا نیست ... ! پ.ن : روی ریل راه خواهم رفت ، و افق را ، ستاره خواهم چید ! گمانم قطاری از من گذشته است ... ! دوشنبه ٢ دی ،۱۳۸۱
تو خوب می دانی خانه ام کجاست ؟
چشمم اشك ،
¤ به ساعت ٢:۳٩ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استشويم محل نمي دهد ، كه دستام سرد ، توي تشت خانه ديگري رخت مي شويد ! كل مي كشد ، كل مي كشد عروس پاورچين دامن سپيد ، كه دلمرده اند ، خرمن نشينان گيلك و مرغا ، به برچيدن هيچ خوشه زار ، قدي نيست ! كلعباس مرد ، بابارجب ميان اقاقي جان داد ، حوض گلبهار را ، بختي شوم ، شست ! مرا كه سالهاست به خانه راهي نيست ، من آنجا، كوتاه مرده ام ! حالا كنار جوب آب ، زير تابلوي اينجا ، خيابان شهيد فلانيست ، زنده ام … اينجا هوای من است ، يا خانه ام … !؟ نشينيد که يک روز، خانه ام را ميان ويرانه های کس ديگری بکارم ! . . . علي پ.ن : مرا در خيالت ندوز ، روزي به عنقريب ، شكاف خواهم خورد … ! جمعه ٢٩ آذر ،۱۳۸۱
آفتاب عكست سبز ،
¤ به ساعت ۳:٠٠ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استروي انحناي بال پروانه ، مي لرزيد ، آوازت از دور پيدا بود ، گفتي راه بسيار است ، سحر چيزي ميان كنج كاو كوهي خيال انگيز ، پشت پاورچين هق هق دختر ميناست ، جايي خيس تر از گريه هاي بانوبهار و رقصيدن لاله با سار مست ! باور نمي كني ؟ نگفتم كه خواب ديده ام ؟ كه خواب ديده ام ميانت نشسته ام ، بردوش ، چليپا ، بر كمر ، آه سنگين هزار قاصد بي سر ، و راهي ، كه تا ابد ادامه داشت … خورشيد آسمانمان انگار ، از ياد رفته بود … ! . . . علي پ.ن : عكس ميان تو از منست مي دانم ، بگذار شعله ور بماند ! من سالهاست خويش را به آتش كشيده ام ! سهشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۱
امشب هي ، همدرد صبور ،
¤ به ساعت ۳:٠۸ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استباور مي كني كسي اين حوالي پيشم نمانده است ، پيشم نيست ، نيست ، نيستم ! نبين ، كه خنده هام ، باريدنند ، من با گريه مي خندم ! و خيال ، و آوازي كه هميشه ميانم فرياد مي كشد انگار : " كمر بر كدام راه ساده بسته أي ؟ ، آنهم ميان همه احتمال و اين همه تكرار ! " هلحال ، آري امشب ، هفت شهر آرزوهايم چراغان است ، بگذار ، بگذار تير بارانم كنند … . . . علي پ.ن : پرواز خواهم کرد ... شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۱
که بود ؟ كاش كسي مي گفت : حقيقت ، همان دردانه نيلوفري نيست ، كه قلب تكه پاره از شب سياش را ، روي چك چك ، ناودان و چراغي نمور ، زاييده است ! به او بگوييد ، بند نافش را ، كدام حرامزاده أي بريد ، كه نمي دانست ، روزي به تجاوز آواز قناري ، خواهد خواند … ! . . . علي پ.ن : بخوان ! ![]() سهشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۱
زن سالهاست ،
¤ به ساعت ۱:٥٢ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استقبل از تغزل ستاره ، دامن سبزش را به پا می کند ، و آن روسری گلدار و آن نگاه پرباران ساعت پنج عصر ! کنار خيال انگیز ، هوای اتاقش پرسه می زند ، بوی اسپند و هق هق ماهور ، سفره صميمی مل مل و راهی دراز ... می ترسد از کسان ساده ای ، که غريب و نا قريب ، هلهله بر پای می کنند ... سينه هاش برهنه ، چشماش می لرزند ، تب دارد از رقص سايه با چکمه ای سياه، که قلبش را عجيب ، پا کشيده اند ! حالا لباش ... هاه ... به گمانم زنيست ، بی شک درون من است آری درون من است ! امشب به هماغوشی واژه و تصوير خواهد رفت ! . . . علی پ.ن :عزيزام ، چند روزی خونه هاتون مهمون نبودم ، به روی گل خودتون ببخشيد سرم اين روزا يه کم شلوغه ، بهم سر بزنين ، غصم می گيره اگه نباشين ... ! جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸۱
? So , Where is My Moon امشب انگار گفته اند ،
¤ به ساعت ۳:٥۱ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استکه جايي ميان آسمان ماه را ديده اند ، . باور نمی کنم ... ! . به من بگوييد : ماه من کجاست ؟
علي پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱
هرگز پنجره را نخواهم شکست ... ! های با تو ام !!!
¤ به ساعت ٢:٠٢ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استاز پشت پنجره نگاه کن ؟ چگونه می شود نشست ، وقتی هنوز ، زير هر درخت سايه ايست ، و زير هر سايه ، درختی که شاخه ندارد ... ؟ چگونه می شود ، به دلداری قناری نشست ، وقتی ، که درون هر قناری قفس ساخته اند ، و درون هر قفس ، يکی قناری تسليم ! من ، پنجره را نخواهم شکست ، آنقدر آبش خواهم داد ، تا جوانه دهد ، و وقتی درخت شد ، زير شاخه هاش ، سايه ام به دلداری قناری ، آواز بخواند ... . . . علی پ.ن :نيستی ، ببينی حالا ، آواز ستاره از راهی دور می خوانم ! دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۱
حقيقت كدام آسمان ،
¤ به ساعت ٢:٠٥ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استآبي تر است !؟ اصلا به انتظار آبي تريم ، يا آبي ترين خيالمان ، به پاي خيانت نشسته است !؟ من ، سالهاست ، با همين حقيقت ساده ، هر شب اعدام مي شوم ! و هر بامداد ، به سوي آسمان ، پرواز مي كنم ! . . . علی پ.ن :به من بگو ، وارونه نمی خندم ! کاش امشب کسی مثل من ، به جای ماه ، عکس خودش را توی حوض ، جر مي داد ... ! شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱
< صفر > دستش مي لرزيد ،
¤ به ساعت ۱٢:۱٥ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استنگاهش تاب بر مي داشت ، از نديدن آفتاب و آبي آسمان مي ترسيد … گم شده ، حيران ، به پرسش فردا كجا خواهم بود ، انديشيد … چيزي شبيهِ " كاش ، هرگز ، نبودن " ! آري اينها همه حكايت كودكيست ، كه تنها قصد كرده بود بگويد : " امروز ، صفر گرفته ام ! " . . . با صفرهايمان چه مي كنيم … !؟ علي پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸۱
باز هم تکرار همان روايت کهنه اما با نگاهی نو !
گفتم فروغ گفته است :
¤ به ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استپرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنيست ! گفتند ، روي سفره هفت سين امسال ، سين هفتم ، سر بريده كبوتريست ، كه آواز آسمان بي چلچله مي خواند ، چيزي شبيهِ " پرواز ،ممنوع است " ! شك دارم ! شايد سر سفره هفت سين امسال ، سر بريده كبوتري باشد اما ، كبوتر به پرواز زنده است ، آواز با چلچله !. . . . علي پ.ن :هی نازنين! بيا بادبادکهامان را همين جا هوا کنيم ، رو زمين ، جا برای پرواز کودکانه نيست ! باور کن ، من هم يک وجب آسمان آزاد می خواهم ! دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱
هاه !
فروغ گفته بود (راستی يادش خوش ):
¤ به ساعت ۱:٥٩ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استپرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنيست ! من می گويم : پرنده اگر مرد ، آشيانه را ، پرنده ای ديگر خواهد ساخت ... اين راز ، کهنه است ، يادمان نمی رود ، آنچه کهنه بود ، ماندنيست ... ! . . . علی ... یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸۱
نگاش کن !
نم نم به راه پياده رو ،
¤ به ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استاشك مي ريزد ، شب ، باز مزاحم است ، شب ، قدر آغوش ستاره نمي داند ، شب ، حالا چيزي شبيه شب است … يكه چراغي نمور ، و فتيله أي كه هي خودش را پاي "دار" مي كشد … و كوله باري سبك ، صبور ، كه انگار آفتاب را نشانه رفته است … كاش ، قبل از هق هق ستاره ، خروسي بخواند ، من كه ، عاشق بوسيدن يك بغل ، " آفتابم " … !. . . علي پ.ن : صبورم هنوز … ! جمعه ۱ آذر ،۱۳۸۱
كودكي كه ...
نديدمت ،
¤ به ساعت ۱٢:٥٠ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استکه از کدام سوی اين هلهله گيج ، آواز می خوانی ! يا از کدام آواز دريده ، هلهله حتی ... ! با اين همه ، در ميان خنده هات ، کودکی آواره اما هست كه پايش را ، محکم ، روی زمين كوبيده ، گريه می کند انگار ، آلوچه می خواهد ... . . . علی پ.ن : راستی باور کنيد ، در ميان هر يک از شما کودکيست ، که هر از گاه ، آوازی تازه می خواهد ... ! سهشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۱
من ...
من ديوانه ام ،
¤ به ساعت ۱۱:۳٥ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استخنده هام ، جايي روي انحناي آينه ، شكسته اند … تصويرم سالهاست مي بارد … ! حالا فرض ، كه دستانم را ، ميان چارطاق گلدانتان ، خاك كرده ايد … با آينه ام چه مي كنيد … !؟ يا حتي ، با پر پروانه أي كه گاه بر لب تصوير مي نشست !؟. . . پ.ن : باور كنيد ، كه پشت تمام بن بست هاي عالم … كوچه ايست ! * اما تمام پس کوچه ها به خيابان نمی رسند ! * علی ... دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۱
( بردی از يادم ... )
نه آرزوی باران بر ابر ،
¤ به ساعت ۱:٠۸ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استنه رقصيدن سايه بر درخت ، نه نشستن سيهوی سر بريده بر ديوار ، نه حتی ، لرزيدن زانوی کودک گرسنه بی بابا ، نه هيچ کدام از اينان ، ريشه های مرا نخشکيد ، آنگونه که تو از ياد ، مرا بردی ... . . . راستی ، هميشه هيزم شکنی هست ، که تبر ، بر ريشه هيزم شکنان می کوبد ! علی ... جمعه ٢٤ آبان ،۱۳۸۱
مسافر!
نشسته توي ايستگاه ،
¤ به ساعت ٤:٤٦ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استدارد به لحظه ي پريدن بادبادك از پشت بام ، فكر مي كند ، نگاه مي كند از دور ، کاروانی نيست ، سفر ، پيش پاي سقوط كبوتران آزاد ، مرده است … حالا هي كاش مي كند : " اي كاش نخ بادبادكي كه داشت ، دراز تر از پهناي آسمانش بود! " پ.ن : به كجا مي رويم نازنينان ، اين راه ، سر به سوي آفتاب ندارد ! علي … چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸۱
جرم من امضای کدام حرف نانوشته بر کتاب دوستت دارم بود ؟
حالا که جرم من ،
¤ به ساعت ٢:٥٤ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استاز عشق گفتن است ، مرا در قفس کنيد ، من ، سالهاست به آواز چلچله ها ، دلباخته ام ... پ.ن :های نازنين ، نيستی ببينی ، حالا همخواب کدام عروسک بی سرم ! علی ... دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۱
پس کی زمستون ...
حالا ،
¤ به ساعت ۱٢:٤۱ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استديگر ، حتي از آواز پرستوي بازمانده ي پاييز ، هواي نبودن ، آفتابيست ... خجالت نكش ، چيزي تا برهنگي كاج باغچه ، نمانده است ... ! علي … پ.ن : دلم مي لرزه ، هي مي گم ، نكنه همه اينا ، خواب نباشه ، راس باشه … كه اين زمستون لامذهب ، تا ابد ، يه جايي تو دلامون جيغ بزنه … شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۱
يه حاجی بود ...
يه حاجي بود ، يه گربه داشت
¤ به ساعت ۳:٥٠ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استگربشو خيلي دوست مي داشت ، آبش داد ، نونش داد ، حتي ، وعده فراوونش داد ، سياشو ديد ، نعره ريشه هاشو ديد ، پيچك ريشه هاشو چيد ، اما ، يه روزي اون گربهه مرد ، انوقت ، هه حاجي روي قبر اون نوشت ، يه حاجی بود ، يه گربه داشت ، گربشو " يه روزايي " خيلي دوست مي داشت … . . . علي … چهارشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸۱
دستاتو نگا کن !
دستاتو نيگا كن ! حرفاشون مال پريشوني نگاته ، يا هواي ابري خنده هات !
¤ به ساعت ۳:٤٩ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استكاري نكردي نازنين ، نتونستي قدر بارون رو تو شب هفت ماهي سرخات بدوني … ! حالا نگاه كن آسمون ميون ابراتو … ببين چند تا پرنده مي بيني ؟! با چندتاشون مي خواي بپري ؟ با چندتاشون مي خواي رقصيدنو بفهمي ؟ مي دوني بعضي پرنده ها عاشق پريدنن، بعضياشون بالا مي پرن بعضياشون يه كمي پايين تر ؟ بعضياشون عاشق ابران و بعضياشون تو دمدماي خورشيد آب مي شن ؟ بعضيا بار اولي كه مي پرن ، نقش سردي برفا مي شن و بعضيا بالاشونو وا مي كنن كه نرمي بادو روي سينه هاشون حس كنن ! عجب حالي مي ده نگاشو آدم بندازه از اون بالا ، تو سر كسايي كه سراشونو بالا مي گيرن فك مي كنن كه خونه هاشون يه جايي ميون تموم دشتاي زير ابراس … ! راستي ، تو از كدوم دسته أي ؟ آفتابو مي خواي ؟ يا شيرجه وسط يه مشت ابراي سپيدو ؟ اينا هيچي … تا حالا ، دستاتنو نيگا كردي ؟ فك مي كني ، به جايي رسيدن كه دم ابرا رو بگيرن ؟ علي … دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۱
ديگه چيزی نداره خوش باشه باهاش،حالا چی داره جاش؟
نگاش كه مي كني مي بيني ،
¤ به ساعت ۱:٥۳ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استكه همينجوري زل زده به ابرا ، نه آبيه آبي چشاش و نه سرخ سرخيه لباش ! تو تن تناي زندگيش ، يه آسمونه كه گاهي ، تار مي زنه ، مي خونه براش و مي باره رو سردي گونه هاش … ! دوستاش ، سوسكاي دم بختن و حرفاشو مي خونه در گوش موشايي كه هر كدوم اندازه يه گربن ! تازه نمي گم از گربه هاش ، كه غذاشو شريكه باهاشون ، دلتنگي مي كنن براش … آسمون جله ! زمين زير پاشه ، سرد و گرم ، چه فرقي داره … جاي كتاب هر شب و فرداش ، ستاره هاي بالا سرش رو ميشمره ، به كسي چه ؟ اصلا اين تموم آسمونه كه مال ابراشه … ! راستي ، پريروزا ، تو دم دماي صبح ، همونا رو هم گرفتن ، حالا چي داره كه تو سايه روشناي سقفا و ميله هاش ، آواز چلچله ها رو بخونه ؟! حالا چي داره جاش !؟ علي … پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸۱
نشستی تا حالا پای حرفاش ، بهت بگه : فراريه ؟
چشاشو نگا … ! خماره !! لباش كبودن ، زانواش مي لرزه … حواسش پرته ! نمي دونه ديشب كجا سرش رو بالش كشيده يا كجا كشيده دواشو … !
¤ به ساعت ۱:٢٤ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استخستس ! بوي گند مي ده لباساش … قصه داره اينهوا ! آنقدي كه از چشات ، خواب باروني بباره! دندوناي سوزناي سرد ، دستاشو مي بوسن … ديگه انقدا كه هواي سياهو چشيده ، كه هواي رنجا رو كشيده ، ديگه انقد ديده باباشو كه دويده يا ننش واسه مردم ، رخت چركاشونو كشيده تو بندا كه نمي تونه خرجاشو بده ! زده بيرون ، مي گن : فراريه … عملش بالاس … اولا تو كوچه ها خوابيده بعدش يواشكي پيش اين و اون … حالا تو خيابوناي سرده … نداره انقدي كه پاي منقلاي گرم بشينه … اما انقدي مي ارزه كه درداشو تو اين هوا جا بزاره … نشستي پاي حرفاش كه چيه ! چي مي خواد ، كجا رو مي خواد كه يه جوري درداشو همونجا پيش ابرا بزاره ! كي گفته اينا شعاره !؟ شعار اونه كه رو ديواره ! درده اينا ! درده اينا به خدا ! يكي نيس ، دستاشو بزاره رو دستاي سردش ، بگه هست ! بگه بودنه كه آدما رو محكم سر جاشون مي زاره ! يكي نيس ، بشوره اونهمه شعارو بگه : ديگه غميت نباشه ، گرفتم زير دستاتو نموني جا … بموني دنبا خودش مي ره ، وا نميسته برات ! هاه … كسي نيست ! علی ... سهشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۱
تا کی زندگيش پر از جيغای شلاقه ؟
نشسته يه گوشه ای ، داره آدما رو ديد می زنه ... دستاش سردن ، پاهاش جون ندارن ... خستس ! مث آدم بدای توی قصه ، آوردنش اينجا نشوندنش زير يه لامپ آويزون که بپرسن چيه ؟ کيه ؟ از کجا اومده ! با پسر همسايه ، پی کدوم آواز نگفته می رفته ؟ تازه اگه پرسيدن ، بدونن وضع جيباش چطوره ؟! اهل حاله ؟ < با پسر گرفتنت ؟ نگو ؟ واويلا ... > می خوری شلاقو ... چل تا ! تازه اگه شانست بزنه يه اقبالی تو کارت باشه ! قاضيه می گه هويت نداره ... با زنای گوشه خيابون چه فرقشه اصلا می گه کثافته ! هرزست ... آبرو براش نمی زاره ... اين حکمه ، اما اگه دختره يه حالی بده ، می زاره بپره دوباره ... ميان ببرنش اما سرش رو تنش شل افتاده ! از دستاش خونه که رفته ! مرده ! چراغی که حرفش بود ، آبروشو خريده ... فکر می کنی ، تا کی ، هوای عاشقونه ، جرمش ، شلاقه ؟ علی ... یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۱
چه فرقی داره آدم ديوونه باشه يا پرنده !؟
گوش مي كني منو ؟!
¤ به ساعت ۸:٥٦ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استدستش يه ور افتاده ، پاش يه جا ! نگاش رو مي كشه تا دور دورا ، جايي مث ايزه يا مرغا ! خسته نيس ! گرفتس ! گرفته آدماس ! زنش رخت همسايه ها رو مي شوره … آبرو نداره كه پيش همسايه ها ! همه مي گن يه وقتا ، يه كارا مي كنه ، يه دادا مي زنه كه نگو … مي گن موجيه ، موجاش ، قد مي كشه تا آسمون ابرا ! مي گن ، نشسته ديوارا رو نگا مي كنه ! يا كنار پنجره وا ميسه ، به پرنده ها مي گه : " اينجا وا نستين ، اينجا كه جاي موندن نيس ! پرنده جاش تو آسمونه ، اينجا موندين كه چي بشه ! منو هم همين روزا دور ميندازن ! پولاشونو نمي خوام ! هواي تازه مي خوام ، بوي خردل تو سينه هامه هنوز … ! " پيش خودم مي گم ، چه فرقي داره آدم ديوونه باشه يا پرنده !؟ جفتش يكيه ، فقط تو ميله هاي قفساشونه كه فرقه … ! علی ... جمعه ٢٦ مهر ،۱۳۸۱
اون کيه اونجا ، پيش مردای همسايه می خوابه !؟
چشاش خيس بارونه ، خستست ! خسته خوابيدنه !
¤ به ساعت ٢:۱۳ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استنفساش داغن ! می سوزی از نگاش ، که از کنار چشم سياش ، يهو می بردت هر جا دلش خواست ! ولی داغونه ! يه عمره که خوابيده پيش اين و اون ، رسوای عالمه ! حرفاش ، تلخن ! تلخه سينه هاش ، غم داره وجودش ... می گه اين که خودم نيست توی آينه که نگاش تو چشای منه ! يکی ديگست ! اون عکس قديميم شيسکت ! بوش که می کنی ، می خنده ! می گه سخته بی شوهر ! معتادم باشه ، بدتر ! با سه تا بچه ی بی بابا ، کرايه خونه و لباساش ، نگو ، يکی کفش نايک می خواد و اونيکی خوابش نمی بره تا مث همسايه نباشه ... ! اگه نخوام بخوابم ، چجوری نگای چشاش کنم بگم ، پول کلاس زبانتو ندارم ... ! راستی ! نکنه چند تا خونه اونور ، پشت همون کوچه پس کوچه هايی که اسمش يادت نيست، زن همسايه ، واسه يه قوطی شير خشک ، پيش مردای کوچه می خوابه ... ![]() علی ... چهارشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸۱
نشستی يکی بياد ؟
تو کوچه های تنگ و تار خانی آباد ،
¤ به ساعت ٢:٢۳ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استهنوزم پيدا می شن زنايی ، که رختاشونو ، لب جوب آب ميارنو ، همونجا ، کنار جدولا ، می سابنشون ! از دست سنگين شوهراشون می گن ! می گن که يه روزی يکی مياد ، نجات می دتشون ، آره يه روزی يکی مياد ! همه نشتن تا بياد و انگار نه انگار ... توی خواب آدما از همون بچگی ، هميشه يه روزی ، يکی مياد ! همه آدما نشستن تا بياد . هميشه نگاهشون به پيچ راه ، انقدر خشکيده تا مردن ! نشين يکی بياد ! خودت پاشو وايسا جلو دنيا ، بگو مردی ! بگو تا آخرش وايسادی ! چهارشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸۱
پابرهنه ...
از کنارش که رد شدم ، گفتم همين جوری يه نگاهي بهش بندازم ...
¤ به ساعت ٢:٠۱ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استديدم بچست ! دختره ! همچی گيساشو زير اون رو سريه قايم کرده بود انگار ، هيچ کس نمی تونه ميون اون همه سوراخای بزرگ ، ببيندش ! چشاشو انداخته بود پايين ... داشت تو دنياش ، عروسکاشو بين دوستاش قسمت می کرد ... انگاری که فصل خاله بازی هنوزم ، پا به جاست ... ! دستاشو نمی شد توی اون همه کيسه های سياه ، ديد و گفت که چند تا انگشت داره اما ، ديدم که پای سياش ، يخ زده رو کاشی سرد خونه ای که رو پله هاش نشسته بود ، کفش نداشت ... آره می دونم می خوای بگی از اين چيزا زياده علی ! اونايي که بايد به فکر باشن نيستن ... زدن به کوچه چپا و يادشون رفته اصلا که پادر بعضی خونه ها هم شبا ، آدم می خوابه جا شتر !! آخه نديدی که !؟ نديدی چطور گربه های خيابون ، کنارش نشسته بودن انگار ، از آسمون اومده پايين ! پای حرفاشون نشستی تا حالا ؟ ديدی که گلايه هاشون ، قد دنياشونه؟ می گفت که بابام خرج ننم رو نميده ! کفشو بی خيال ! زمين سردم ، عالمی داره ... ! هه ! دلم نسوختا ! قلبم تو جاش ، لرزيد ! همه دردام يادم رفت ... ! علی ... دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۱
می دونی چرا دلقکم ؟
می دونی چيه ؟
¤ به ساعت ٢:۳۸ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استيه وقتا که مستی ، ديدی آدما چه کنارت شادن ؟ می خندن ؟ يا همچی که تنها ميشن ، پقی زير گريه می زنن ؟ ديدی خندوندن آدما چه شيرينه ؟ آره عزيزا ، خيليا از خيلی چيزا ، دلاشون ابريه ، زمستونه خونه هاشون ، زرده برگای قدقامتاشون ... آره ! من که ديگه از ديدن آسمون ابری خونه هامون خستم ! به خدا خستم ! اگه خندوندن آدما ، کار دلقکاس ، من يکی دلقکم ... آره قبول دارما ... يه دلقک ، گاهی يادش می ره حتی هس ، که چيزی مث خودش اصلا هس ، تازه گاهيم خودش از خودش بارونش می گيره ... ! اين وسط ، خودشه که انگار ، خنده هاش يه نقشه رو صورت نقاشی شدش ! آره ... بازم با اين حرفا ، دلم می خواد ... دلقک باشم ! علی ... شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱
فکر نکن که چی می گی ! فقط بگو ...
مهم اين نيس ، که بشينی ، خودکارو تو دستات بگيری و شروع کنی به نوشتن ،
¤ به ساعت ٩:۱۸ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استوقتی که پر از نوشتنی بيا اينجا ، چشاتو ببند ، دستتاتو ببر تو آسمونو و بزن کليدا رو ، که اينه نوشتن ... چيزی که از دلت ور مياد و آروم توی نگای آدما می شينه ... ونگ می زنه تو چش اونا که خوشی آدمارو نمی خوان ... که دلاشون هوای بارونو نداره ... پس چشاتو ببند ... غلط نوشتی ، نوشتی ! مهم نيس به خدا ! بزن کليدا رو ... خودش مياد ... خودش آويزونه تو هوای ابرات ... علی ... شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱
قطره نباشه ، کی باشه جاش ؟
نگاش مي كني ، كوچيكه هنوز ، كوچيكه اما قلبش بزرگ مي زنه ! بوي خواب فردا تو نگاش هس ... عاشق بارونه ... پر از حرف پرواز و راز آفتابه ... ، تو دلش هيچي نيست ... قطرس به خدا ، يه روزي دريا بوده ( يادش نيس ) ... !
¤ به ساعت ٩:٠٩ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استيادش رفته که اهل بارونه ... آويزونه ، آويزونه آره ، آويزونه بهاره ... حس می کنه که خاک ، زير پاش می خوادش ... حس می کنه که يکی اقلا هس ، تو دنيا که می خوادش ... خودش خشکه ... خشکه نگاش ، می زنه انقد ، رو گونه های سردت که گريت بگيره ... تازه بعدشم مياد ... تا خيست کنه ... تا بشورتت ، ببرتت يه جايی که آدم نيس! آره قطرس ، قطره نباشه کی باشه جاش ؟! شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱
يادت می ره يه وقتا !
تاجشو گذاش رو سرش ، نگاشو انداخت ، توی ابرا ...
¤ به ساعت ۸:٥٧ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استگفت اينجا که زمينه ، نه من مال آسمونم ... دو تا بال در آورد و پريد اونقت ، پيش پرستوی جامونده پاييز ، پيش دم آويزون همون بادبادک سپيدی ، که تو خيالش يه روزا پر می زد ... ! آره تاجشو گذاش رو سرشو پريد توی ابرا ... خيسش زدن ابرا ، يخ زدنش برفا و ، بوی خاک بارون خورده ی تو لباساش ، يادش رفت ... همچی که نگای پايين کرد، آفتاب گولش زد ... سوخت ! تاجش رو زمين افتاد ، روی خيسی خاک ، تا کی اون رو ، رو سرش بزاره دوباره ، يا هوس کنه که بپره تو ابرا ... ! جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸۱
کی گفته بود که نباشه ؟
کی گفته بود بره ؟
¤ به ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استکی گفته بود اصلا نياد ؟ که نيومدنش يه مکافاته و بودنش يکی ... اصلا ولش کن ، هر چی بوده ديگه نيست ... شايدم خواسه باشه که نباشه ! حرفاش همش يه لنگه پا ، توی هوا و کاراش ، سر بريدن اون همه ساعتای قشنگ ، انگاری اومده بود اصلا ، که نباشه ... هميشه نباشه ... از قديما اينطور بوده نازنين ... اونايی که ميان و می دونی که پشتت به حرفاشون گرمه زود می رن ... ، خواب بنفشه های پشت باغچه ، هميشه کوتاهه ... علی ... جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸۱
کسی کاری به کارش نداره ...
وايساده گوشه خيابون ،
¤ به ساعت ٢:۱٧ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استداره دخترای دم بخت رو ديد می زنه ، يه دسته تخمه گرفته دستشو ، توی نگاش ، هيچی نيست ! نه عاشق رقصيدنه ، نه آبيه ابراش ، نه غضه رخت و لباساشو ، نه عکس هنر پيشه های توی تاقچش، پيش خيابون مولوی ، زير اون پستوچه شهيد فلانی ... همش هوای بهروز و گوگوشه که داره تو موهاش وز می زنه ... فردينيه کاراش ... دلش می خواد فردينی باشه لااقل ... که اگه مردم ديدنش بگن ها ، اينه بچه معروف محله هاشون ... که نشسته زير پای ننش که زن می خوام چی کار ... هميش هوای درده ننه ، می دوني يه پاکت شير خشک ، چنده راستی ؟ قد سر بابای هزار مرده به خدا ... اين کارا واسه ما کار نميشه ... زير هفت سنگ و آسمون و بقچه نون و پنير ، عطر انجل و شلوار رانگلر ، نيست! نميدنش اونجا ... اونجا بيام چی کار ... واسه من ، همين جا خيلی بهتره ... علی ... ۵ جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸۱
می گم ، سر سفره بعضيا ...
سر سفره هفت سين امسالشون هم مث پارسال ، هيچی نيست !
¤ به ساعت ٢:٠۱ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استخاليه ! آفت زدست ... گرسنن ... نه اين که غذا نخورده باشنا نه ! ديگه دلاشون اينجا نيست ... ديگه يه چند تا کله گرد و سياه و سمنوی کهنه که سفره هفت سين نميشه ... حتی نمی بوسن هميدگه رو ، که مبادا ، سرشون کلا بره ... يا کلای کسی سنگين کنتشون! آی دل غافل آدما ... همه ابرا رو با هم عوضی می گيرن ... حتی تو حياط مدرسه هاشون، ديگه از ناظم خط کش به دست هم ، کسی نيست که بترسه ... ! عيدی که نمی دن هيچ ...... تازه همه حيرون همديگن ... لای قرآنه پوسيده ، همه لاشو سالی به سال وا می کنن که يه هوايی بزنه تو خونه هاشون و يه استخاره ای کرده باشن ... که فلانی رو ميشه دادش به فلانی يا نه ! تازه بيرون پنجرهامون ، بارون می زنه اونم صد سالی ، ای ، چی بشه يه هوايی بزنه که تازه باشه ، بشه زيرش نعره زد ... راستی ... يه مدته ، يادم ميره ديگه چه جوری ميشه که يه آدم خالی بشه ؟ وقتی که دور حوض ، پر از درخت و علف هرز باشه که ، ماهيه اصلا آسمونو نمی بينه ... حالا فکر می کنی بتونم ، يه کم از سفره آينه شکسته ی هفت سينمون بگم ، که بين بين الله ديگه هوس بارون کرده و کاريش هم نمي شه کرد ! کاش ،عيد يه کم دير تر ميومد ... زمستونه بد جوری يه وقتا ، خمارمون می کنه ... نه ؟ سهشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۱
گاهی ... همش گاهی ...
گاهی فکر می کنم ... يادم می ره نوشتنو ... برای آدما نوشتنو ...
¤ به ساعت ٢:۱٧ ق.ظ اين آواز را سردادم ،نام من دلقك استانگار توی خلوت خودم ، يه جوری گول می زنم خودم و برای چی می نويسم ؟ ها ؟ پشت اين کاغذای کاهی ، همش عکسه انگار ... همش عکس دوست داشتنه ... خواستنه ... نمي دونم ، روی کاغذ و کتابام که دردودلام نمياد ... اينجا رو گاهی فکر می کنم که اشتباهه ... که تموم عمرم چی چی رو اينهمه واسه آدما بلغور کردم توی اون همه کتاب و شعر و سه نقطه ... نمی فهمم تازه دارم می دمشون به باد يا ، دعا می کنم که از اون دورا ،از همون پيج آخری بيان پيشم ... نگید مزخرفه حرفام ... حرف راست همینه ... حرف راست همونه که پر از گناهه ، پر از گلايست ... نمی دونم نوشتم واسه چيه ؟ واسه اينکه که آدما بخوانم ؟ واسه دوست داشتنه ؟خواستنه ؟ هوس بازی ساده من و هزار تا عروسک آويزونمه که می خوان بزنن بيرون ؟ از تو ذهنم ؟ از تو انگشتام ؟ از لابلای هزار تا واژه سبز و بنفش ؟ کاش می دونستم ... علی ... ۳ |
خونه
آرشيو پست خونه پرشينبلاگ مريضي طرح نو آي آدما دكتر آزاد مثل قاصدك ري را علي چلچله شبیه خودم نی زن بر دروازه های سپیده دم رقصنده با مرگ آبي آبی آسمانی ستاره جون رو بال فرشته من چه سبزم امروز نی نی کوچولو پرسه در خلسه كلبه عاشق زیتون دنیای موازی محسن روزانه کهن دیار دیر آمدی ری را همین دور و بر BLUE WHISPER Carpe Diem The Old Ways Are Lost |
